داستان پیدایش انسان

 

خدا بی‌ کار بود گفت یه چیزی درست کنم حوصله‌ام سر نره.با خودش گفت چه جور موجودی؟موجودی باشه که بشه بشه اعتماد کرد سخت کوش باشه کارامو بکنه باهوش باشه بشه ازش کمک گرفت.مرد رو آفرید ،مرد شروع کرد کار کردن ادیسون پیدا کرد ،انیشتین پیدا کرد ،برادران رایت اومدن،بیلگیتس دار شد..پیشرفت کرد کم کم شروع کرد به خدا گیر دادن و تو کارش دخالت کردن.

خدا فکر کرد چی‌ کار کنه نمی‌شه اینوبندازه  بیرون  همیتجوری کلی به خودش احسدت گفته ضایس..به این نتیجه رسید یه تبصره یا ایرادی از این بابا بگیر،یه درخت سیب الم کرد و به مرد گفت حق نداری ازش بخوری.مردم بی‌خیال کار خودشو ادامه داد.خدا دید آی‌ داده بیداد نمی‌شه که..گفت بهتره یه‌چیزی بیافرینم اینو از زندگی‌ بندازه،زن را آفرید.اولین چیزی که گذاشت تو وجودش طمع بود،قدشم کوتاه کرد تا دستش به سیب نرسه.باقی‌ دستانم دوستان میدونن چی‌ شده که ما الان رو زمینیم.

 

حالا بنظر شما زن و مرد برابر هستند؟

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: